دیروز نداشته و فردای تمام شده

تو فقط شبا به من خیانت می کنی؟

مرد خیره به تلویزیون که برای بار چندم صحنه گل را نشان می داد پرسید: با منی؟

زن با انگشت روی شیشه پنجره که بخار گرفته بود ضرب گرفت و گفت: ولی نه به نظرم گاهی وقتا روزا هم بهم خیانت می کنی.

مرد لیوان چای توی دستش را روی میز، روبرویش گذاشت و چرخید تا رویش به زن باشد و پشتش به در آشپزخانه. زده به سرت؟ با کی حرف می زنی؟ دو ساعته اونجایی که مثلا شیشه تمیز کنی، افتادی به هذیون گفتن؟

زن گیره موها را محکم کرد: اگه گفتی الان دارم چی کار می کتم؟ دارم به یه مرد خوش لباس و خوش قیافه نگاه می کنم. تقریبا یه ده سانتی از تو بلند تره. موهاشم با یه کش تیره بسته. فکر کنم یه زنجیرم گردنش باشه. گمونم یه انگشترم توی دستشه.

مرد خیره به زن گفت: چی داری میگی؟ از پشت اون پنجره بیا کنار.

زن لای پنجره را کمی باز کرد و گفت: خیلی دوست دارم بیارمش بالا. بعد واسش چایی بریزم و بشینم روبرویش و بهش بگم چقدر بیشتر از تو دوستش دارم بعد شماره تو رو بگیرم همین طور که یکی داره میگه در حال مکالمه ای، خونسرد بگم به جهنم و تعارف کنم چیزی بخورد. بعد وقتی دارم براش میوه تو بشقاب می ذارم بگه: رنگ لاک ناخن هام امروز خیلی قشتگه. یا چقدر خوبه مدل موهامو عوض کردم.

مرد کلافه زیر لب چیزی گفت و بلند شد رفت طرف زن. کتاب زن را که روی زمین گذاشته بود با پا هل داد یک گوشه. دست انداخت دور کمرش. زن خیره به قطزه های باران که روی شیشه لیز می خوردند و ردشان یک لحظه خانه های مات را واضح می کرد، گفت: دقیقا اونم دستشو می گیره دور کمرم. مثل صحنه های رقص. تو کدوم فیلم دیدم باهم؟

مرد پنجره را بست و گفت: مهمونی دیشت خسته ات کرده. بخوابی بهتر می شی.

زن دست مرد را از کمرش باز کرد: خسته نیستم. چرت و پرتم نمی گم. برو بشین فوتبال ببین یا چایی بخور یا چه می دونم بخواب. فقط هر کاری می کنی کاری به من نداشته باش. مرد نفسش را با صدا بیرون داد. صندلی را که زن گذاشته بود برود رویش شیشه ها را تمیز کند، گذاشت کنار پنجره طوری که پشتش به آن باشد. زن صندلی را چرخاند و رو به پنجره نشست. مرد صورتش خاراند و سر تکان داد رفت طرف آشپزخانه: چایی که می خوری؟

- آره. خیلی کمرنگ. می دونی این خیلی با تو فرق نداره. ولی خب چون جدیده آدمو قلقلک می ده که سعی کنه سر از کارش در بیاره. درست مثل همون حسی که شبا و گاهی هم روزا تو داری.

 

داری حوصله امو سر می بری. خیانت کدومه باز نشستی چی خوندی که اینجوری قاطی کردی؟

صدای کتری که با حرص کوبید روی گاز و بعدش صدایی شبیه لعنتی گفتن می آید. زن از زوی صندلی بلند شد. کتاب را که مرد هل داده بود گوشه دیوار برداشت و رفت طرف اتاق. در را محکم کوبید.

مرد لیوان را روی پیشخوان گذاشت و رفت طرف پنجره. جلو ساختمان روبرویی، مرد بلند تر از خودش روی شیشه ی بخار گرفته ماشین چند عدد را با انگشت نوشت. مرد پرده را کشید و رفت روبروی پنجره نشست.

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ توسط فاطمه کریمی
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ